استفاده از نسبت قیمت به درآمد به عنوان روشی سریع برای ارزیابی یک سهم

در این مقاله با تعریف نسبت قیمت به درآمد، محدودیتهای آن و نحوه استفاده از این نسبت برای مقایسه شرکت‌ها آشنا می‌شویم. بنجامین گراهام، پدر سرمایه گذاری، این نسبت مالی را به عنوان یکی از سریع‌ترین و راحت‌ترین راه‌ها برای تعیین مبنای تبادل سهام برشمرده است.

0 114

سرمایه‌گذاران ارزشی و سرمایه‌گذاران غیر ارزشی هر دو باید نسبت قیمت به درآمد را به عنوان معیاری برای ارزیابی جذابیت نسبی قیمت سهام یک شرکت، در مقایسه با درآمدهای کنونی آن در نظر داشته‌ باشند. این مفهوم توسط بنجامین گراهام (Benjamin Graham) مشهور شد،‌ کسی که به عنوان پدر سرمایه گذاری ارزشی و استاد وارن بافت (Warren Buffet) شناخته می‌شود.‌

گراهام این نسبت مالی را به عنوان یکی از سریع‌ترین و راحت‌ترین راه‌ها برای تعیین نظری بودن یا سرمایه گذاری بودنِ مبنای تبادل سهام برشمرده و معمولا با ارائه‌ی اصلاحات و توضیحات تکمیلی، به افزایش کاربرد آن از منظر نرخ کلی رشد شرکت و توان درآمدی اساسی می‌پرداخت.

در همین مورد، همانطور که در حال مطالعه‌ی این مقاله هستید و با کاربردهای نسبت قیمت به درآمد آشنا می‌شوید، به خاطر داشته باشید که نمی‌توانید همیشه بر نسبت قیمت به درآمد به عنوان یک معیار جامع در تعیین گران بودن سهام یک شرکت تکیه کنید. بعضا به دلیل قوانین حسابداری و گاهی به علت تخمین‌های به شدت غیر دقیق و بی‌پایه‌ی اکثر سرمایه‌گذاران در مورد نرخ‌های رشد در آینده، محدودیت‌های بسیاری وجود دارند. علی رغم این کاستی‌ها، باید بتوانید این نسبت را تعریف کنید و بدانید که چگونه آن را در ذهن خود محاسبه کنید.

نسبت قیمت به درآمد چیست و چرا سرمایه‌گذاران به آن توجه دارند

پیش از آن که از نسبت قیمت به درآمد در فعالیت‌های سرمایه گذاری خود استفاده کنید، باید آن را بشناسید. به طور ساده، نسبت قیمت به درآمد، قیمتی است که یک سرمایه‌گذار برای ۱ دلار از درآمد یا سود شرکت پرداخت می‌کند. به عبارت دیگر،‌ اگر یک شرکت سود تقلیلی یا پایه‌ای معادلِ ۲ دلار بر هم سهم گزارش کرده و سهمش به قیمت ۲۰ دلار فروخته می‌شود، نسبت قیمت به درآمد آن ۱۰ خواهد بود (۲۰ دلار به ازای هر سهم تقسیم بر ۲ دلار درآمد به ازای هر سهم = ۱۰) توجه داشته باشید که به دلایل محافظه‌کارانه، احتمالا شما باید همیشه سود تقلیلی را در محاسبه‌ی نسبت قیمت به درآمد ترجیح دهید تا بتوانید تقلیل مورد انتظار یا بالقوه در خصوص مواردی مانند اختیارات خرید سهام یا سهام ممتاز قابل تبدیل را در نظر داشته باشید.

اگر نسبت قیمت به درآمد را با تقسیم ۱ بر آن معکوس کنید،‌ می‌توانید بازده عواید سهام را محاسبه کنید. این کار به شما امکان می‌دهد تا به راحتی بازدهی که از کسب‌و‌کار اصلی شرکت عایدتان می‌شود را با سایر سرمایه گذاری‌ها مانند اوراق خزانه‌داری، ملک و غیره مقایسه کنید. تا زمانی که تلاش خود را با توجه به پدیده‌هایی مانند تله‌های ارزشی انجام دهید، بررسی سبد سهام شما به طور کلی یا هر سهم موجود در آن، از این منظر به شما کمک می‌کند که گرفتار حباب‌ها و هیجانات نشوید.

این امر شما را وادار می‌کند تا بازار سهام را وارسی کرده و حقایق اقتصادی اصلی و اساسی را ببینید.

اگر در سرمایه گذاری تجربه‌ای ندارید، خبر خوب این است که اکثر درگاه‌های مالی و سایت‌های تحقیقات بورس به صورت خودکار نسبت قیمت به درآمد را برای شما نمایش می‌دهند. وقتی آن عدد را بدانید، می‌توانید از آن به نفع خود استفاده کنید. این عدد می‌تواند به شما کمک کند تا سهام نه چندان خوبی را که در مقطعی از زمان و تنها به این خاطر که مدتی بین تحلیل‌گران بورس باب شده، با قیمت بالایی به فروش می‌رسد، شناسایی کنید. به طور مشابه، با استفاده از این روش می‌توانید شرکتی را پیدا کنید که اقبال عمومی را از دست داده و سهامش با قیمتی بسیار پایین‌تر از ارزش واقعی به فروش می‌رسد.

ابتدا، باید بدانید که صنایع مختلف، گستره‌ی نسبت قیمت به درآمد عادی متفاوتی دارند. به عنوان مثال، شرکت‌های فعال در حوزه‌ی فناوری ممکن است به طور میانگین نسبت قیمت به درآمد ۲۰ را به فروش برسانند، اما تولیدکنندگان پارچه شاید میانگینی برابر ۸ داشته باشند.

البته، استثنائاتی نیز وجود دارد. این نوع اختلافات بین صنایع گوناگون کاملا قابل قبول هستند و تا حدی ناشی از انتظارات متفاوت از صنایع متفاوت می‌باشند. شرکت‌های نرم‌افزاری معمولا نسبت قیمت به درآمد بالاتری را به فروش می‌رسانند چراکه از نرخ رشد بالاتری برخوردارند، اما یک تولیدی پارچه که دارای حاشیه‌ی سود پایین‌تر و چشم‌انداز رشد پایینی است، احتمالا با ضریبی بسیار کوچک‌تر مبادله می‌شود.

در زمان‌هایی این وضعیت معکوس می‌شود. پس از رکود عظیم سال ۲۰۰۸-۲۰۰۹، سهام شرکت‌های فناوری در مقایسه با سایر کسب‌و‌کارها مانند ملزومات اساسی، به دلیل ترس و نگرانی سرمایه‌گذاران، با نسبت قیمت به درآمد پایین‌تری مبادله می‌شدند. آن‌ها به دنبال تصاحب سهم در شرکت‌هایی بودند که محصولاتی تولید میکردند که مردم بدون توجه به وضعیت اقتصادی خود آنها را می‌خریدند: شرکت‌هایی مانند پروکتر اند گمبل (Procter & Gamble) که محصولات زیادی، از صابون تا مایع لباسشویی تولید می‌کند، یا کولگیت-پالمولیو (Colgate-Palmolive) که خمیر دندان و مایع ظرفشویی تولید می‌کند، همچنین شرکتهایی مانند کوکاکولا، پپسی و هرشیز (Hershey’s).

جمله‌ای در بازار سرمایه گذاری بین‌المللی برای خانواده‌های ثروتمند وجود دارد که این موقعیت را به اختصار شرح می‌دهد: «در زمان التهاب، افراد قدرتمند نستل (Nestle) می‌خرند.» (اشاره به Nestle، غول مواد غذایی سوییسی که یکی از بزرگترین شرکت‌های جهان است و با محصولاتی متنوع، فارغ از این که شرایط تا چه حد نامناسب باشد، میلیاردها دلار در تقریبا تمامی کشورهای دنیا به دست می‌آورد. از قهوه و پاستا و غذای نوزاد گرفته تا بستنی و غذای حیوانات خانگی و محصولات آرایشی؛ غیر ممکن به نظر می‌رسد که یک عضو عادی تمدن غربی سالی را بدون اعطای مستقیم یا غیر مستقیم پول به نستله بگذراند و به همین علت است که نستله یکی از موفق‌ترین سرمایه گذاری‌های بلند‌مدت موجود است.)

یک راه بالقوه برای تشخیص این که چه زمانی یک حوزه یا صنعت دارای قیمتی بیش از حد است،‌ زمانی است که میانگین نسبت قیمت به درآمد تمام شرکت‌های آن حوزه یا صنعت، بسیار بالاتر از میانگین تاریخی آن باشد. در گذشته، این موضوع مشکلاتی را به وجود آورده است. عواقب چنین قیمت بالایی را در سقوط حوزه‌ی فناوری، پس از هیجانات دات‌کام در سال‌های پایانی دهه‌ی ۹۰ و سپس در سهام شرکت‌های مرتبط با املاک شاهد بود‌ه‌ایم. سرمایه‌گذارانی که حقیقت ارزش‌گذاری مطلق را درک می‌کردند، می‌دانستند که تولید بازده قابل قبول توسط حقوق مالی از منظر ریاضی تقریبا غیر ممکن شده است و پس از آن، ارزش‌گذاری بیش از حد یا به پایان خواهد رسید و یا قیمت سهام تا بازگشت به مقادیر اصولی سقوط خواهد کرد.

افرادی مانند بنیانگذار ونگارد (Vanguard) جان باگل (John Boggle) تا آن جا پیش رفتند که تمامی سهام خود، به جز میزان اندکی را به فروش رساندند و سرمایه‌ی خود را به سرمایه گذاری‌های درآمد ثابت مانند اوراق منتقل کردند. این گونه موقعیت‌ها تنها هر چند دهه یک بار رخ می‌دهد اما وقتی زمانشان رسید، مراقب باشید و بدانید که چه عملی انجام می‌دهید. طی هفت سال گذشته، بنجامین گراهام به میانگین‌گیری سود هر سهم جهت تعدیل فراز و فرودهای اقتصاد علاقه داشت، چرا که اگر شما نسبت قیمت به درآمد را بدون آن بسنجید، به موقعیتی می‌رسید که سودها بسیار سریع‌تر از قیمت سهام سقوط کرده و باعث می‌گردند تا نسبت قیمت به درآمد بسیار بالا به نظر برسد،‌ درحالی که در حقیقت پایین است.

یک مورد از این موضوع در سال ۲۰۰۹ اتفاق افتاد، هنگامی که بورس متلاشی شد. مطمئن نیستم که آیا یک سرمایه‌گذار بدون تجربه باید به آن توجهی داشته باشد یا این که باید رویکردی فرموله شده و سیستماتیک را برگزیند.

استفاده از نسبت قیمت به درآمد جهت مقایسه شرکت‌ها در یک صنعت

علاوه بر تعیین این که کدام صنایع و حوزه‌ها قیمتی بالاتر یا پایین‌تر از حد واقعی دارند، شما می‌توانید جهت مقایسه‌ی قیمت شرکت‌هایی که در یک بخش از اقتصاد فعال هستند از نسبت قیمت به درآمد استفاده کنید. برای مثال، اگر سهام شرکت الف و ب هر دو با قیمت ۵۰ دلار برای هر سهم مبادله می‌شود، بسته به سودهای اساسی و نرخ رشد سهام، این امکان وجود دارد که یکی بسیار گران‌تر از دیگری باشد.

شرکت الف ممکن است درآمد ۱۰ دلاری برای هر سهم گزارش کرده باشد، در صورتی که شرکت ب سودی ۲۰ دلاری به ازای هر سهم اعلام کرده است. هر کدام هر سهمشان را ۵۰ دلار در بورس می‌فروشند. این به چه معناست؟ شرکت الف از نسبت قیمت به درآمد ۵ و شرکت ب از نسبت قیمت به در آمد ۲٫۵ برخوردار است. این یعنی شرکت ب به نسبت بسیار ارزانتر است. برای هر سهم خریداری شده، سرمایه‌گذار سودی برابر ۲۰ دلار به جای ۱۰ دلار شرکت الف دریافت می‌کند. در شرایط مساوی، یک سرمایه‌گذار هوشمند باید سهام شرکت ب را خریداری کند.

به ازای همان ۵۰ دلار، او دو برابر قدرت درآمد کسب می‌کند.

محدودیت‌های نسبت قیمت به درآمد

به خاطر داشته باشید که تنها ارزان بودنِ یک سهم به این معنی نیست که باید آن را خریداری کنید. بسیاری از سرمایه‌گذاران نسبت پی‌ای‌جی (نسبت قیمت به درآمد به نرخ رشد) را ترجیح می‌دهند زیرا این نسبت، نرخ رشد را نیز ملاک قرار می‌دهد. نسبت قیمت به درآمد به نرخ رشدِ تعدیل شده بر اساس سهام تقسیمی حتی از آن نیز بهتر است، زیرا نسبت پایه‌ی قیمت به درآمد را در نظر گرفته و آن را با توجه به نرخ رشد و بهره‌ی سود تقسیمی سهام تعدیل می‌کند.

اگر به دلیل جذابیت نسب قیمت به درآمدِ یک سهم برای خرید آن وسوسه می‌شوید، تحقیقات لازم را انجام داده و دلیل آن را بیابید. آیا مدیریت آن شرکت صداقت دارد؟ آیا آن کسب‌و‌کار در حال از دست دادن مشتریان کلیدی است؟ آیا این تنها به دلیل کم‌کاری است که گهگاه گریبان کسب‌و‌کارهای فوق‌العاده را نیز می‌گیرد؟ آیا کاهش قیمت سهام یا عملکرد اساسی مالی ناشی از عواملی است که سرتاسر آن حوزه، صنعت یا اقتصاد را تحت تاثیر قرار داده یا توسط اخبار ناگوار در مورد همان شرکتِ مشخص به وجود آمده است؟ آیا آن شرکت به سوی سقوطی دائمی پیش می‌رود؟

همچنان که تجربه کسب می‌کنید، از نوعی از نسبت قیمت به درآمد استفاده خواهید که کرد که بخش درآمد را به معیاری برای سنجش جریان نقدینگی آزاد تغییر می‌دهد. برخی درآمد مالک را ترجیح می‌دهند. این افراد از آن به صورت تعدیل شده برای مسائل حسابداری موقت و یافتن مبلغی استفاده می‌کنند که به محرک هسته‌ی اقتصادی به نسبت هزینه‌ی فرصت خود می‌پرداند. سپس سبد سهامی را از نو می‌سازند که نه تنها حاوی عناصری جذاب است، که در کنار هم به آنها کمک می‌کنند تا ریسک را کاهش دهند.

شاید از این مطالب هم خوشتان بیاید.

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.